با کسب اجازه از خدای بزرگ
حکايت کامپيوتر دار شدنم مثل ماجرای بچه دار شدن زن همسايهمون
[….]
خانوم تو سن
55
سالگی ، يه اتفاق ساده بود . يه کاری رو واسه جايی انجام دادم
؛ اونام به اندازهی
پول خريد يهدستگاه کامپيوتر بهم حق التاليف دادند. مثل نديد بديدا و پول
نديده ها اول خواستم واسه خودم يه موبايل بخرم و جزء آمار بشم ؛ اما مسعود
مخم رو زد و با اون پولا برام کامپيوتر خريد .خودش هم توش کلی برنامه ريخت و
روشن و خاموش کردنشو بهم
ياد
داد.
بيچاره مادرم منتظر بود که تو سن 28 سالگی بالاخره براش عروس
بيارم اما يهو چش وا کرد و ديد که شازده پسرش جای راحله ، رايانه آورده تو
اتاقش . چند ماهی ميشه که با راحله ، ببخشيد رايانه جانم ور میرم . به هيچ
کس هم اجازه نمی دم بهش دست بزنه . فقط عليرضا می تونه آخر هفته بياد خونهمون
و با اون هرکول بازی کنه . اونم فقط به خاطر اينکه
خواهر زادهمه.
باور کنيد من بچهی
خوبی هستم
،
دوستای ناباب منو به اين کار کشوندن. اولش مسعود ، بعدهم
مهران
، حسين و
جواد
رزاقی
. که اين آخريه منو وصل به اينترنت هم کرد و اين صفحه رو برام ايجاد کرد من
معتقدم آدم تو زندگی هيچی نداشته اما يه کرور دوستای خوب داشته باشه . روی همهشونو
می بوسم ؛ به خصوص
جواد رو .
آری
اين چنين بود برادر
(اره اينتي بيه برار )
که مای آسمونجل هم از کهکشان گوتنبرگ پرت شديم تو کهکشان مارکنی و شديم موج
سومی
.